تبليغاتX
 مرد تنها

بین آدم ها

ه قدر فاصله اینجاست بین آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزه
و او هنوز شکوفاست بین آدمها
کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست بین آدمها
و از صدای شکستن کسی نمی شکند
چه قدر سردی و غوغاست بین آدمها
 میدان کوچه دل ها فقط زمستانست
هجوم ممتد سرماست بین آدمها
ز مهربانی دل ها دگر سراغی نیست
چه قدر قحطی رویاست بین آدمها
کسی به نیست دل ها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدمها
و حال اینه را هیچ کسی نمی پرسد
همیشه غرق مداراست بین آدمها
غریب گشتن احساس درد سنگینی ست
و زندگی چه غم افزاست بین آدمها
مگر که کلبه دل ها چه قدر جا دارد
چه قدر راز و معماست بین آدمها
چه ماجرای عجیبی ست این تپیدن دل
و اهل عشق چه رسواست بین آدمها
چه می شود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدمها
میان این همه گلهای سکن اینجا
چه قدر پونه شکیباست بین آدمها
تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها
و کاش صبح ببینم که باز مثل قدیم
نیاز و مهر و تمناست بین آدمها
بهار کردن دل ها چه کار دشواریست
و عمر شوق چه کوتاست بین آدمها
 میان تک تک لبخندها غمی سرخ ست
و غم به وسعت یلداست بین آدمها
به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدمها
 


 

نوشته شده توسط دیوانه در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت


زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است


 

نوشته شده توسط دیوانه در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 21:56 موضوع | لینک ثابت


غزل 1

باده ای هست و پناهی و شبی شسته و پک
 جرعه ها نوشم و ته جرعه فشانم بر خک
 نم نمک زمزمه واری ، رهش اندوه و ملال
 می زنم در غزلی باده صفت آتشنک
بوی آن گمشده گل را از چه گلبن خواهم ؟
 که چو باد از همه سو می دوم و گمراهم
 همه سر چشمم و از دیدن او محرومم
 همه تن دستم و از دامن او کوتاهم
 باده کم کم دهدم شور و شراری که مپرس
 بزدم ، افتان خیزان ، به دیاری که مپرس
 گوید آهسته به گوشم سخنانی که مگوی
 پیش چشم آوردم باغ و بهاری که مپرس
آتشین بال و پر و دوزخی و نامه سیاه
 جهد از دام دلم صد گله عفریته ی آه
بسته بین من و آن آرزوی گمشده ام
 پل لرزنده ای از حسرت و اندوه نگاه
 گرچه تنهایی من بسته در و پنجره ها
 پیش چشمم گذرد عالمی از خاطره ها
 مست نفرین منند از همه سو هر بد و نیک
غرق دشنام و خروشم سره ها ، ناسره ها
 گرچه دل بس گله ز او دارد و پیغام به او
 ندهد بار ، دهم باری دشنام به او
 من کشم آه ، که دشنام بر آن بزم که وی
 ندهد نقل به من، من ندهم جام به او
 روشنایی ده این تیره شباباده ای هست و پناهی و شبی شسته و پک
 جرعه ها نوشم و ته جرعه فشانم بر خک
 نم نمک زمزمه واری ، رهش اندوه و ملال
 می زنم در غزلی باده صفت آتشنک
بوی آن گمشده گل را از چه گلبن خواهم ؟
 که چو باد از همه سو می دوم و گمراهم
 همه سر چشمم و از دیدن او محرومم
 همه تن دستم و از دامن او کوتاهم
 باده کم کم دهدم شور و شراری که مپرس
 بزدم ، افتان خیزان ، به دیاری که مپرس
 گوید آهسته به گوشم سخنانی که مگوی
 پیش چشم آوردم باغ و بهاری که مپرس
آتشین بال و پر و دوزخی و نامه سیاه
 جهد از دام دلم صد گله عفریته ی آه
بسته بین من و آن آرزوی گمشده ام
 پل لرزنده ای از حسرت و اندوه نگاه
 گرچه تنهایی من بسته در و پنجره ها
 پیش چشمم گذرد عالمی از خاطره ها
 مست نفرین منند از همه سو هر بد و نیک
غرق دشنام و خروشم سره ها ، ناسره ها
 گرچه دل بس گله ز او دارد و پیغام به او
 ندهد بار ، دهم باری دشنام به او
 من کشم آه ، که دشنام بر آن بزم که وی
 ندهد نقل به من، من ندهم جام به او
 روشنایی ده این تیره شبان بادا یاد
 لاله برگ تر برگشته ، لبان ، بادا یاد
شوخ چشم آهوک من که خورد باده چو شیر
 پیر می خوارگی ، آن تازه جوان ، بادا یاد
 باده ای بود و پناهی ، که رسید از ره باد
 گفت با من : چه نشستی که سحر بال گشاد
 من و این ناله ی زار من و این باد سحر
آه اگر ناله ی زارم نرساند به تو باد
ن بادا یاد
 لاله برگ تر برگشته ، لبان ، بادا یاد
شوخ چشم آهوک من که خورد باده چو شیر
 پیر می خوارگی ، آن تازه جوان ، بادا یاد
 باده ای بود و پناهی ، که رسید از ره باد
 گفت با من : چه نشستی که سحر بال گشاد
 من و این ناله ی زار من و این باد سحر
آه اگر ناله ی زارم نرساند به تو باد


 

نوشته شده توسط دیوانه در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت


بهش بگین دوسش دارم

 

آي آدما? آي غنچه ها? آي کوچه ها? تو رو خدا بگين نره

پياده ها ?سواره ها ?مسافراي جاده ها? تو رو خدا بگين نره

تو رو خدا بگين نره? اگه بره? من حرفامو به کي بگم؟

آخه من هم عاشق شدم? داره ميره ?من چي بگم؟

آهاي شبا ?ستاره ها? ترانه ها? اگه بره? قشنگي ها رو ميبره

آي آدما? مسافرا ?پنجره هاي کوچه ها? تو رو خدا بگين نره

عاشق شدم ?اون مي دونه? واسه همين داره ميره

اگه بره? کي تو شبام? شعرام رو از من مي گيره؟

نرو ?بمون? اگه کمم ?عاشق شدم خيلي زياد

يادش به خير? چه زود گذشت ?اون اولا يادت مياد؟

مترسکي غريب بودم ?تنها بودم? ساکت و بي صدا بودم

قشنگ بودي? بچه بودم? از آدما جدا بودم

يه حرفي موند? توي دلم ?بهت بگم ?از روزي که گفتي ميرم

خواستم بگم ?دوستت دارم ؟دوستت دارم ؟دوستت دارم

نه خنده ها? نه گريه ها? نه اونهمه ترانه و گلايه ها

هيچي به يادت نمياد? نه بوسه و نه کوچه و نه سايه ها

داره ميره ?تا دوباره? ساکن اون شبها بشم

تو باغ سرد لحظه هام? مترسکي تنها بشم

عمر منم با رفتنت ?انگاري رو به آخره

منم مي خوام عاشق بشم? تو رو خدا بگين نره

مي خواد بره ?تنها بره? تو فکر راه سفره

آي آدما ?ستاره ها ?مسافرا? تو رو خدا بگين نره


 

نوشته شده توسط دیوانه در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting