سلام .

از يه طرف فشار امتحانات و از طرف ديگه همون مشكلايي كه براي همه جووناي هم سن من توي ايران هست همون مشكلايي كه روح آدمو ميسوزونه باعث شد مدتي نباشم كه اميدوارم جبران كنم .

فكه ميگنه ميتونه پشتمو بزنه زمين ، روزگارو ميگم . يكي از دوستام بهم گفت : اگه من مشكلات تورو داشتم الان يه تزريقي بلكه هم فراتر بودم ، ولي من كه نمييبازم ،با اينم ميسازم . كاش واسه ي دل مجنون ما يه دلي ليلي صفت ميتپيد .

كاش توي هفت آسمونت يه دونه چراغ نفتي واسه ما روشن ميكردي .

كاش اينقد به آينده و خودسازي خودم اميدوار نبودم شايد اينجوري ...

حرفاي ديروز امروز داره به بار ميشينه و حرفاي امروز فردا به بار خواهد نشست ولي چيكار ميشه كرد ...

به قول خيام نيشابوري : چه فايده كه تقديرمو خدا از پيش نوشته .

و در پايان خنده تلخ من به طبيعت به هستي به تو شايد نويد فرداي روشن رو ميده .

خداوندا چرا ياران نميدانند كه من دريايي از دردم

به ظاهر گر چه ميخندم ولي اندر درون سخت گريانم

پ.ن: زندگي سادس اين ماهاييم كه سختيم .

پ.ن: پدر ، مادر،دوست چه واژهاي غريبي سعي كن با خودت زندگي كني . توي قبر يه نفر بيشتر جا نميشه .

پ.ن: توي خيابون بهش كه فكر جوونارو مشغول كرده : ميگي پا ميده ؟!!

به امید روز دیدار ...


 

نوشته شده توسط دیوانه در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 23:48 موضوع | لینک ثابت