عشق کاول صورتی نیکوی داشت

بس بدیها عاقبت در خوری داشت

عشق کز اول مرا در حکم بود

آنچه میگفتم بکن آن مینمود

عشق با من گفت:از جا برخیز هان

خاق را از دزد بدبختی ها رهان

عشق را در خانه ات پرورده ای

خود نمیدانی چه با خود کرده ای

سوختم تا عشق پر سوز و فتن

کرد دیگرگون من و بنیاد من

سوختم تا دیده ی من باز کرد

بر من بیچاره کشف راز کرد

سوختم من سوختم من سوختم

کاش راه او نمی آموختم

عاشقم من عاشقم من عاشقم

عاشقی را لازم آید درد و غم

راست گویند اینگه من دیوانه ام

در پی اوهام یا افسانه ام


 

نوشته شده توسط دیوانه در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 11:4 موضوع | لینک ثابت