از درختان قلم ميگيرم  .  و از دريا مركب

و بر روي صفحه آبي آسمان  .  برايت مي نويسم

سلام ...

پاك و نجيبه مثل دل آدماي خوب شايد مثل دل فرشته مرگ روح ميگيره و روح مي بخشه . نوشتن روي نيمكت توي پارك اونجا كه هميشه به تو فكر مي كردم . وقتي كه همه جا سفيد چقدر قشنگه واسه تو نمي دونم ولي واسه من قشنگ ترين لحظه دنياست .

شبا هيچ كس نيست گوشيو ميذارم توي گوشام دوباره شعراي مريم منو ، تنهايي و اون هواي يه عالمه سرد .

با توام تويي كه ميدوني كي هستي ولي چقدر بد كه توي من گم شدي ذوب شدي باهستي من عجين شدي و من نميد ونم كي هستي

يه نفر مياد كه من منتظر ديدنشم ...         يه نفرمياد كه من تشنه بويدنشم ...

شايد شما هم اينجوري باشيد يه چيزي رو دوست داريد بهش نياز داريد ولي نميدونيد چي يا كي ...

سفيدي زمستون . لطافت برف . پاكي قطره هاي بارون اين حس تنهايي رو بيشتر و بيشتر ميكنه

شايد يه روزي به ثمر برسه شايدم واسه هميشه سركوب بشي

 

 

به  اميد روز ديدار ... 


 

نوشته شده توسط دیوانه در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 1:24 موضوع | لینک ثابت